دل نوشته ، شاید !!!
در این روزهای پرمشغله که به هر روش و زوری که هست باید هزینه های تولید را کم کنیم تا بتوانیم به تولید ادامه بدهیم و با ورشکستگی مواجه نشویم . در زمانی که باید خفتان خود را بفشاریم تا بتوانیم نفس بکشیم ؛ انگار بی فکرترین اشخاص کسانی هستند که قرار است با افکار خود راه چاره بیاندیشند .
زندگانی ی ما به قول یک دوست شده زندگی ی سگی ، صبح برخیز ، صبحانه خوردن مهم نیست سریع باش که اخیرا زمین انگار با سرعت بیشتری می چرخد . هنوز دو قران کاسب نشده ای نیمه شب شده است . جان بکن ، تمام روز را بدو . روز تمام شد ، به خانه برگرد ، با این خستگی که در تن داری خوردن شام هم زیاد مهم نیست . به بستر برو و مثل سنگ بیافت . کاری به تربیت فرزندان نداشته باش . به فکر همسرت نباش که به مهر و محبتت احتیاج دارد . به نوازشت ، به آغوشت ، به بویت ، به توجه ت . فقط به فکر کار و پول باش که چرکین ترین زخم زندگیت همین است .
کاری به پول نفت نداشته باش ، کاری به تحریم ، به سخنرانی فلانی ، به جلسه ی فلانی ها به هیچ چیز و هیچ کس کار نداشته باش . فقط به اجاره خانه ی این ماه بیاندیش که دیگر مهلتی برایت نمانده . امسال مدیر مالی ی کارخانه از سال پیش نامهربانتر شده ، از مساعده خبری نیست . فکر راه دیگر باش .
مهم نیست که فرزندت با چه کسانی نشست و برخواست می کند ، مهم نیست که وضعیت تحصیلیش چطور است ، مهم نیست کی از خانه بیرون می رود و کی به خانه می آید . مهم نیست که در خانه چطور رفتار می کند . برای پدری که اصلا دلش نمی خواهد شرمنده ی خانواه بشود مهم ترین چیز ها نیز مهم نیست . مهم این است که شهریه اش را به موقع بپردازد . پول برای خرید لباس باشد . مقداری که در جیبش گذاشته می شود برایش کافی باشد .
لعنت به این پول کثیف که در بند بند سلول های مغزی ریشه دوانده .
با این شرایط فقط حاضری در کارخانه سگ دو بزنی تا چرخ زندگی را بچرخانی آن هم نه با سهولت . حال با تمامی ی این قضایا چه حالی می شوی وقتی مشغول کاری و سرپرست بگوید فلانی بیا دفتر ، کارت دارم . می روی در دفتر و می بینی این بار قرعه ی تعدیل نیرو به نام تو افتاده ...
کمی حرف های صد من یک غاز می شنوی ، راجب شرایط اقتصادی شرکت و اینکه دیگر چاره ای باقی نمانده ، وعده ی سر خرمن می شنوی که انشالله به زودی اوضاع بهتر می شود و با تو تماس می گیریم که برگردی به کارت برسی . تو هیچ کدام را نمی شنوی فقط چهره ی مدیر را می بینی که لب هایش دارد تکان می خورد و حرف هایش اصلا به دل تو نمی چسبد . نه صدای او را نه صدای جیغ و ویغ صندلی ، نه صدای خط تولید ... فقط صدای صاحب خانه که با چهره ای درهم آمده دنبال کرایه خانه در گوشت می پیچد ، صدای همسرت که می گوید فلانی می خواهد بیاید خاستگاری دخترت ، کی بگویم بیایند ؟ ظرف مناسب برای پذیرایی نداریم ، یخچال خالی از میوه است ، باید لباس شیک هم برای دخترمان بگیریم ...
سرگیجه می گیری ، انگار همه دور تو حلقه زده اند و از تو می خواهند کاری بکنی و برای تمام این کارها به پول احتیاج است ، داری بی کار می شوی و پیش چشمت دنیا به آخر رسیده .
چه حسی داری ؟
......................................
وای خدای من از خودم متنفر شده ام . از ابتدای سال در مقابل فشار هیئت رئیسه مقابله کرده ام ولی دیگر چاره ای ندارم ، به زودی زورشان می چربد و مجبور خواهم شد یکی دیگر از کارگران کارخانه را به خانه بفرستم . زندگی همه ی آنها را از نزدیک لمس کرده ام ، تمامشان به این کار نیاز دارند و چه تلخ است کاری که من باید انجام دهم .
کاشکی ، کاشکی ، کاشکی
قضاوتی ، قضاوتی ، قضاوتی
در کار ، در کار ، در کار می بود
سلام