مردی ز باد حادثه بنشست

مردی چو برق حادثه برخاست

آن ننگ را گزید و سپر خواست

وین نام را بدون سپر خواست

ابری رسید پیچان پیچان ، چون خنگ یالش آتش بر دشت

برقی جهید و موکب باران ، از دشت تشنه ، تازان بگذشت

آن پوک تپه نالان نالان ، لرزید و پاگشاد و فروریخت

وان شوخ بوته ، پرتپش از شوق ، پیچید و با بهار درآمیخت

پرچین یاوه مانده شکوفید ، وان تبل پر غریو فروکاست

 

مردی ز باد حادثه بنشست

مردی چو برق حادثه برخاست

 

احمد شاملو