مردی ...
مردی ز باد حادثه بنشست
مردی چو برق حادثه برخاست
آن ننگ را گزید و سپر خواست
وین نام را بدون سپر خواست
ابری رسید پیچان پیچان ، چون خنگ یالش آتش بر دشت
برقی جهید و موکب باران ، از دشت تشنه ، تازان بگذشت
آن پوک تپه نالان نالان ، لرزید و پاگشاد و فروریخت
وان شوخ بوته ، پرتپش از شوق ، پیچید و با بهار درآمیخت
پرچین یاوه مانده شکوفید ، وان تبل پر غریو فروکاست
مردی ز باد حادثه بنشست
مردی چو برق حادثه برخاست
احمد شاملو
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 10:40 توسط علیرضا
|
سلام