یک روز یکی از روستاییان که پیش ما همه محترم بود سر ناسازگاری با کدخدا برداشت و گله کرد که چرا لبنیات و گوشت تازه ی روستای ما را با این اجناس بی ارزش تعویض می کنی ؟ ما زحمت بیشتری برایشان کشیدیم و بیشتر می خواهیم ، ما هم که زیاده طلب بودیم پی حرفش را گرفتیم و پشتش درآمدیم .

کدخدا هم هر چه کرد هم روستایی ما راضی نشد ، ما هم که دیگر با کدخدا دشمن شده بودیم .

هم روستایی مان ابر های سیاهی را از دور به ما نشان داد و گفت که این ابر ها باران زا هستند و با خود خیر و برکت می آورند ، ولی این ابر ها بالای ده ما نمی آیند مگر اینکه کدخدا را بیرون کنیم و خودمان برای دهمان تصمیم بگیریم تا خداوند پاداش همبستگی ما را با آوردن آن ابر ها بالای دهمان بدهد .

ما هم مست وعده ی زیبای هم روستایی ، کدخدا را از ده بیرون انداختیم و منتظر ابر ها شدیم تا برایمان خیر و برکت بیاورند ، روز های پر شور و هیجانی بود ، ابر ها کم کم نزدیک و نزدیک تر می شدند تا تمام ده را پوشاندند ، وقتی فهمیدیم که این سیاهی ها ابر باران زا نبود و فقط تاریکی و تباهی بود خیلی دیر شده بود ، دیگر هوای کثیف در ریه هامان پرشده بود و تنفس در هوای پاک روستا را فراموش کرده بودیم ، انگار معتاد این دود و دمه شده بودیم و نفس غیر از آن اشتباه بود .

چند همسایه داشتیم که چند کلاسی در شهر سوادآموزی رفته بودند و از همان اول که ده را سیاهی گرفت دهان و بینی خود را بستند تا مسموم نشوند ، وقتی آن ها را می دیدیم مسخره شان می کردیم به ایشان می خندیدیم ، می گفتیم این احمق ها را ببین که جلوی نفس خود را می گیرند ، باز کنید این دستمال ها را و راحت نفس بکشید ، غافل از اینکه آن ها انگار در دنیای دیگری زندگی می کردند .

وقتی همسایه مان سعی می کرد که به فرزندش بیاموزد که هوای ده آلوده است و بهتر است از این هوا تنفس نکند ما همگی ناراحت شدیم و گفتیم که ناشکری می کند و حسابش را رسیدیم تا دیگر کسی جرات نکند درباره ی آب و هوای روستای رویاییه خودساخته مان نظر بدهد .

با مسموم شدن هوای روستا ، کم کم خیر و برکت هم از آنجا رفت ، دام ها یکی یکی بیمار می شدند و می مردند ، زمین ها مان کرت کرت خشک می شدند و محصول نمی دادند . زندگی سختی شده بود ، دیگر پس اندازی برای رفتن به زیارت نبود ، اگر هم بود دل و دماغش نبود . صبح تا شب در مزرعه جان می کنیدم و آخر سال محصول اندکی درو می کردیم که جواب زندگی عادی مان را هم نمی داد .

خلاصه سال ها از این اتفاق گذشت ، نوه ها مان از ما با تعجب می پرسند : پدربزرگ چرا کدخدای ده را بیرون کردید و زندگی را برای خود سخت کردید ؟ خنده ام می گیرد ، بچه است دیگر ، نمی فهمد ، عقلش نمی رسد ، هنوز قدرت درک کار بزرگ و مفید و عاقلانه ی ما را ندارد . هنوز باید تعلیم ببیند و آموزش بگیرد .